تاريخ : دوشنبه هشتم مهر 1392 | 6:36 | نویسنده : امید

سلام....

خوش اومدید....

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 22:51 | نویسنده : امید

خسته ام به اندازه ......


بیخودی به دنبال مثال میگردم....خسته ام به اندازه خودم...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 17:58 | نویسنده : امید

فرض کن در آغوشت می مُردم

و مرا همانجا دفن می کردی
چه دلپذیر اگر
فشارِ قبر را بیشتر کنی



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 23:18 | نویسنده : امید

این که دلتنگ ِ تو ام اقــرار می خواهد مگر
این که از من دلخــوری انکار می خواهد مگر

وقت دل کندن به فــکر باز پیوستن مباش
دل بــریدن وعده ی دیدار می خواهد مگر

عقل اگـر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشــتباه ِ ناگهـان تکرار می خواهد مگر

من چــرا رسوا شوم ؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشـکر عشاق پــرچم دار می خواهد مگر

با زبان ِ بی زبانــی بارهـا گفتی بــرو
من که دارم مــی روم ؛ اصرار می خواهد مگر

روح ســرگردان من هر جــا بخواهد می رود
خــانه ی دیوانگان دیــوار می خواهد مگــر



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 2:42 | نویسنده : امید

چه دنیای کوچکی دارند
که هشتاد روزه می توان
دورش زد
من چهل سال است
دارم
دورت می گردم
دنیای من



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 23:47 | نویسنده : امید

وقتی که تنها بودنت تقدیر باشد

باید دلت از دارِ دنیا سیر باشد

 

این روزها باور ندارم بودنم را

از من! همین دیوانه در زنجیر باشد!

 

دیگر نمی‌ترسند آهوها، چه سخت است

در چشمه تصویرِ پلنگی پیر باشد

 

درسی که تنهایی به من آموخت این بود:

لبخند شاید نیَّتش تحقیر باشد

 

شب‌های آخر، مانده‌ام با نور ِمهتاب

از قلّه، جنگل وسعتی دلگیر باشد

 

بدجور دلتنگم، بیا تا فرصتی هست

ای مرگ! می‌ترسم که فردا دیر باشد.



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 22:40 | نویسنده : امید

وقتی انسان کسی را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید

که چه احساسی دارد.



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 8:47 | نویسنده : امید

دیگر نمیخواهی مرا با من مدارا میکنی
در گیر و دار رفتنی امروز و فردا میکنی

با دیگران جانانه ای با من ولی بیگانه ای
سودای رفتن داری و انکار و حاشا میکنی

داری به دل مهری دگر شوری دگر داری به سر
خواهی بگویی با دلم این پا و آن پا میکنی

با من عبوس و خسته ای بی اعتنا پیوسته ای
با او شنیدم دم به دم صحبت تمنا میکنی

افکنده ای در آتشم با عشق داغ و سرکشم
اما خموش و ساکتی تنها تماشا میکنی

آن دیگری یک هزه خو بد نامه ای بی آبرو
افسوس میدانی ولی اما و آیا میکنی ..



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 | 8:42 | نویسنده : امید

چشمم به راه نیست، امیدی نمانده است

عشقت مرا به مرز تباهی کشانده است

هر شب برای رفتن تو گریه می کنم....

خواب از دو چشم قهوه ای من پرانده است

گفتی به فکر آمدنی، راه بسته است

آنجا مگر کجاست که راهی نمانده است؟

با خود نمی رسی به توافق هنوز هم

تردید پای آمدنت را شکانده است

دیگر مرا به معجزه ها دلخوشی نده

دست تو بذر یاس به جانم نشانده است



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 21:59 | نویسنده : امید

چندیست چشمانت مرا مهمان غم کرده
راحت بگویم : چشمهایت عاشقم کرده

میخواستم کتمان کنم احساس خوبم را
دیدم جهان ، من را به عشقت متهم کرده

اجداد تو معشوقه های شاعران بودند
هر هفت پشت عشق را نام تو خم کرده

راه گریز از قتلگاه چشمهایت نیست
یک گله گرگ ماده در چشم تو رم کرده

یک شهر ، دیوانه ، به دنبال تو افتاده
گویا دوباره باد ، مویت را علم کرده

تو دختران شهر را دق می دهی آخر
روی تو روی هر چه زیباروست کم کرده

توصیف چشمان سیاهت کار دشواریست
راحت بگویم چشمهایت عاشقم کرده ...



  • پنس
  • تله کام